همچنان زنده ماندنم به طول انجامد...
یک کاری خواهد شد.
زیستن مشکل شده است...
و لحظات چنان به سختی و سنگینی ،
بر من گام می نهند و دیر می گذرند
که احساس می کنم خفه می شوم...
هیچ نمی دانم چرا؟؟؟
اما می دانم..
کس دیگری به درون من پا گذاشته است..
و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.
احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم ،
در خودم بیارامم...
از "بودن" خویش بزرگ تر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند .
این کفش تنگ و بی تابی فرار ... !
عشق آن سفر بزرگ ... !
اوه..چه می کشم !
چه خیال انگیز و جان بخش است..
" این جا نبودن" !!!


و همچون زبانه های آتش آتشفشانی
از سینه جستن می کند و از حلقوم بالا می آید
تا از دهانه ی آتشفشان
از دهان ما سر بردارد و بیرون ریزد
و سر به آسمان روح ،
چشم به راه آن من دیگرمان بردارد و نمی شود.
نمی توان ، که زنجیرها فرا می رسند
و لب ها را فرو می بندند
و طناب ها بر گردن می پیچند
و حلقوم را تا لحظه ی احتضار می فشرند
و می فشرند...
تا نفس زندانی می شود
و خفقان می رسد
و چهره کبود می گردد و سکوت ...!
و چه سکوت کبود سنگین بی رحمی...

بازی بلد نیستم پس باهم بازی نکن....
کم آوردم....اونقدر بی صدا شده گریه هام که هیچ کس نفهمید.....
چه شبها که تا خود صبح اشک ریختمو کسی نفهمید....!!!
چیزی از من نمانده بجز مشتی خاکستر....!!!
آنهم مال تو.....!!!!
پیش از این ها آه... آری...، پیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی ،با نگاهی جچون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار ،خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنک بر قالی ، در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک ، پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد ...
کودکی با بادبادکهای رنگینش ، ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوه ای میدان خالی را ... با شتابی پر هیاهو ترک می گوید ...
می توان بر جابی باقی ماند ، در کنار پرده اما ، کور ...اما کر
می توان فریاد زد... با صدایی سخت کاذب ، سخت بی گانه
"دوست می دارم" .....
می توان در بازوان چیره یک مرد .، ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره چرمی ، با دو پستان بزرگ سخت
می توان در بستر یک مست ، یک دیوانه ،یک ولگرد.... عصمت یک عشق را آلود ....
می توان با زیرکی تحقیر کرد ، هر معمای شگفتی را ...
می توان تنها به حل جدولی بیهوده دل خوش ساخت ....
پاسخی بیهوده ...، آری پنج یا شش حرف!
می توان یک عمر زانو زد ، با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید .... می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید ...چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب ، حاصلی پیوسته یکسان داشت!
می توان چشم تو را در پیله قهرش،دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت !!!!
می توان چون آب در گودال خود خشکید...
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم ،مثل یک عکس سیاه مضحک فوری...
در ته صندوق مخفی کرد !!
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت ...!
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهای پوچ تر آمیخت....
می توان همچون عروسک های کوکی بود ، با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید ...
می توان در جعبه ای ماهوت ، با تنی انباشته از کاه...
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشارهرزه دستی ...، بی سبب فریاد کرد و گفت:: " آهُ من بسیار خوشبختم"...! (فروغ فرخزاد)
ما به دنبال چه ایم از آغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز آن دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می آید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
.. تلخ ترین فاجعه ی عمر من است ..
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد......!

برو و از در دیگر بازآ
سر برون آر زهر روزن و در
تا ببینم ز همه سوی ترا
اینکه می خندد در این شب تار
اینکه آن دور ستادست بپا
سایه ی مرگ جهان ست و من است
اینکه می خواند پیوسته مرا
من تورا دوست تر از جان دارم
ای که می خندی از دور به من
مرده ام من ، تو که يی ، پیشتر آی
روی بنماي در این گور به من
من ترا دوست تر از جان دارم
باز، باز آی و مرا در بر گیر
مثل این است که ... شاید ... افسوس
تو زمن سیری و من از جان سیر
اما.....نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نیز "باشم و زندگی کنم" .
نه ، باشم و زنده بمانم.
و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم.
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش ...
خاموش می میرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم این "پیدای زشت"
و آن "ناپیدای زیبا" ، خرد گردم.
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که....
زندگی نام دارد ...!!
